وصف حال
نقطه ی مرکزِ این زندگی ام
گردشی حول خود است ، در تقلای رسیدن به دمی
گرچه نیک میدانم ،
چرخشم از سر نادانی و جهل است ولی
در تقلای رسیدن به خودم،
دست از این کار نخواهم برداشت...
نوشته هایی از سر دل خوشی
نقطه ی مرکزِ این زندگی ام
گردشی حول خود است ، در تقلای رسیدن به دمی
گرچه نیک میدانم ،
چرخشم از سر نادانی و جهل است ولی
در تقلای رسیدن به خودم،
دست از این کار نخواهم برداشت...
فلک می کوبه با چکش ، اسارت رو تو مخ با میخ
تموم کلمات انگار ، تو این دوران بی معناست
زندگی، عشق، آزادی ، همه تصویر یک رویاست
تو گرد هیچ میگردی، تو که دیوانه تر هستی
تو خود مستی نمی دانی، که با این اعتقاد خویش
غم و غصه و هیچ و پوچ ، نصیبت میشود هر روز
تهی دستم، فقیرم و زر و سیمی ندارم،
نه دزدم، نه جفا کار و نه ظالم،
گناه من، این است ، در این کشور دیندار،
کافر و بدنام گشتم، چون آیینی ندارم
به تو گفتم که عاشق شده ام ، گفتی امری واضح است
گفتم رفتَ ست از دستم ، بر نمی گردد دگر، گفتی، راه حلش ساده است
عاشق تو گشته بودم، هر چه گفتم، هیچ تأثیری نداشت
میزنی خود را به راه دیگری، یک گوش تو در، آن یکی دروازه است
طبیبی گفت در گوشه ای، مایه ی حیات انسان آب است
سه چهارمِ وجود او از آب است
بر منِ مست ولی جور دگر میگذرد
سه چهارم، از آب بدن کم شده است
جای آن می، مایه ی حیات این تن شده است
از کرامات شیخ ما این است، گه را چشید و گفت چه شیرین است،
گفت پس طعام ما گه باشد هر دم، گه خوری و گه اندیشی، زین پس کارمان این است،
گفت آری که فلسفه ی وجود ما گه بود از اول،
اعتقادش این بود، نظرش بهتر از فلسفه ی داروین است...!ا
می نابی در رگم جاری گشت ,، آن زمان که تو به من خندیدی ,،
رفتم و از دل خود پرسیدم ,، بهر نوشیدن آن، چرا تو در تردیدی؟
این می, به مذاق تو ,، خوش نامده است؟ یا که از مستی آن , این چنین ترسیدی؟
خوانده اي در گوش من از خوبي و اعمال زشت
گفته اي، هر كه دنيا را نخواهد مي رود سوي بهشت
يك عمر گفتي مي مخور،مستي مكن، عاشق مشو
هر بار با يك لحن، مهرباني، پند، اندرز، فحش و سرزنش
بس كن اي شيخ بيش از اين ياوه مگو،
خواهشاً از ما يكي بيرون بكش
هر دم این دردها میشود افزون تر، روزها هم مثل شب تاریک است، لحظه ی آرامشی نیست دگر، مادرِ آن کس که گفت، اندکی صبر سحر نزدیک است...!ا