تبليغاتX
گاهی خوشی گاهی غم

گاهی خوشی گاهی غم

نوشته هایی از سر دل خوشی

وصف حال

سگِ پا سوخته ای بیش نی ام

نقطه ی مرکزِ این زندگی ام

گردشی حول خود است ، در تقلای رسیدن به دمی

گرچه نیک میدانم ،

چرخشم از سر  نادانی و جهل است ولی

در تقلای رسیدن به خودم، 

دست از این کار نخواهم برداشت...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/07ساعت 3:4 PM  توسط سعید  | 

دوران ما

تو این ساعت ،تو این لحظه، تو این روز و تو این تاریخ

فلک می کوبه با چکش ، اسارت رو تو مخ با میخ

تموم کلمات انگار ، تو این دوران بی معناست

زندگی، عشق، آزادی ، همه تصویر یک رویاست

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/07ساعت 2:56 PM  توسط سعید  | 

رسوایی

مرا رسوا بکن زاهد، اگر مستم ،اگر دیوانه ام امروز

تو گرد هیچ میگردی، تو که دیوانه تر هستی

تو خود مستی نمی دانی، که با این اعتقاد خویش

غم و غصه و هیچ و پوچ ، نصیبت میشود هر روز

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/07ساعت 2:50 PM  توسط سعید  | 

بی دینی

قدحی می میخورم،از کسی بیمی ندارم،

 تهی دستم، فقیرم و زر و سیمی ندارم،

 نه دزدم، نه جفا کار و نه ظالم،

 گناه من، این است ، در این کشور دیندار،

 کافر و بدنام گشتم، چون آیینی ندارم

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/02ساعت 6:32 PM  توسط سعید  | 

کوچه علی چپ

به تو گفتم که عاشق شده ام ، گفتی امری واضح است

گفتم رفتَ ست از دستم ، بر نمی گردد دگر، گفتی، راه حلش ساده است

عاشق تو گشته بودم، هر چه گفتم، هیچ تأثیری نداشت

میزنی خود را به راه دیگری، یک گوش تو در، آن یکی دروازه است

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/06ساعت 11:1 PM  توسط سعید  | 

مایه حیات

طبیبی گفت در گوشه ای، مایه ی حیات انسان آب است

سه چهارمِ وجود او از آب است

بر منِ مست ولی جور دگر میگذرد

سه چهارم، از آب بدن کم شده است

جای آن می، مایه ی حیات این تن شده است

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/06ساعت 11:0 PM  توسط سعید  | 

گه

از کرامات شیخ ما این است، گه را چشید و گفت چه شیرین است،

 گفت پس طعام ما گه باشد هر دم، گه خوری و گه اندیشی، زین پس کارمان این است،

 گفت آری که فلسفه ی وجود ما گه بود از اول،

 اعتقادش این بود، نظرش بهتر از فلسفه ی داروین است...!ا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 8:52 PM  توسط سعید  | 

می

می نابی در رگم جاری گشت ,، آن زمان که تو به من خندیدی ,،

 رفتم و از دل خود پرسیدم ,، بهر نوشیدن آن، چرا تو در تردیدی؟

 این می, به مذاق تو ,، خوش نامده است؟ یا که از مستی آن , این چنین ترسیدی؟

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/29ساعت 3:14 PM  توسط سعید  | 

خواهش

خوانده اي در گوش من از خوبي و اعمال زشت

گفته اي، هر كه دنيا را نخواهد مي رود سوي بهشت

يك عمر گفتي مي مخور،مستي مكن، عاشق مشو

هر بار با يك لحن، مهرباني، پند، اندرز، فحش و سرزنش

بس كن اي شيخ بيش از اين ياوه مگو،

خواهشاً از ما يكي بيرون بكش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/25ساعت 2:11 PM  توسط سعید  | 

فحش

هر دم این دردها میشود افزون تر، روزها هم مثل شب تاریک است، لحظه ی آرامشی نیست دگر، مادرِ آن کس که گفت، اندکی صبر سحر نزدیک است...!ا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/19ساعت 0:30 AM  توسط سعید  |